|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM همشهریها Designed by: vartan |
||
|
|
|
|
|
برنده ی غيرمنتظره ی شير طلای فستيوال فيلم ونيز٬ "بازگشت"٬ اولين فيلم كارگردان و هنرپيشه ی اسبق چهل ساله روسی "آندری زوياگينسف" است.اين فيلمِ مملوء از تفكر و افسردگی اسلاويك٬رجعتی است به روزهای سينمای هنری و خوش ساخت شوروی. "بازگشت" با فيلمبرداری درخشان ميخائيل كريتچمن٬همانند همه ی فيلمهای هنری زيباست و نيز به دليل دقت بكار رفته در انتخاب تمامی جزئيات فيزيكی٬حسي همانند حس داستانهای كتاب مقدس به همراه دارد. فيلم همچون پالتی است كه بر روی آن٬احساس كلاسيك روسی نسبت به طبيعت و زاويه ديد بي عيب و نقص ناشی از جايگاه مناسب دوربين٬با هم تركيب می شود. در حاليكه فيلمها هنری منتشر شده٬ به سختی فهميده می شوند٬"بازگشت"به هيچ وجه اينگونه نيست.بررسی قيد و بندهای پيچيده٬نا اميد كننده و اجتناب ناپذير ميان پدران و پسران٬فيلم را به جايگاهی عميقاً حساستر و ژرفتر از آنچه از ظاهرش پيداست٬ می برد.آهنگ حركت فيلم ممكن است كُند و حتي ناپيدا باشد اما فرجام فيلم٬ويرانی است. شايد به اين دليل كه زوياگينسف سابقاً بازيگر بوده٬ بازی نيرومندی از دو جوانی كه نقش دو پسر فيلم را بازي مي كنند گرفته است.ولاديمير گرين در نقش برادر بزرگتر(آندره) و ايوان دوبرونراوف در نقش برادر كوچكتر(ایوان) نه تنها بازی متقاعدكننده ای از قيد و بندهای خانوادگی بر روی پرده خلق كرده اند بلكه توانايی و ميل آنها در به نمايش گذاشتن احساسات خام٬ كار آنها را تا حد امكان واقعی می كند.(سال گذشته گرين به طرز غم انگيزی در حادثه شنا درگذشت) صحنه های ابتدای "بازگشت" مقدمه ای است كه برادران و دنيايی را كه حول مادر(ناتاليا ودووينا)٬دوستانشان و يكديگر می چرخد٬معرفی می كند.با چند صحنه كوتاه٬زوياگينسف به ما يادآوری می كند چقدر بد است كه به عنوان يك كودك احساس كنيد نوميدكننده و نا بخشودنی هستيد حسی كه نهايتاً تمام فيلم را تحت الشعاع قرار می دهد. سپس ناگهان دنيای پسرها دگرگون می شود.پس از يك غيبت دوازده ساله ٬ پدرشان(كنستانتين لاوروننكو) باز می گردد بدون پاسخی برای اينكه چرا تركشان كرده٬كجا بوده و يا چرا برگشته است.(پسرها در ابتدا به پدر در حاليكه خواب است نگاهی می اندازند.حالت او در خواب شبيه اثر هنرمند ايتاليايی آندره مانتگنا از مسيح مرده است و اين نشاندهنده سبك استادانه و زيركانه ای است كه فيلم برای وارد كردن ارجاعاتش برگزيده است.) دو برادر آشكارا از اين بازگشت گيج شده اند و وقتی پدرشان خبر می دهد كه با توافق مادر٬ قصد دارد آنها را به يك مسافرت ببرد٬آنها باز هم متحيرند.پسرها بی درنگ حدس می زنند كه هدف از سفر چادر زدن و ماهيگيری است و البته به زودی مشخص می شود كه چيزهای ديگری نيز در ميان است.اما چه چيزی؟ "بازگشت" به ويژه در خلق حس ابهام درباره ی اين سفر٬موفق است و حتی با وجود اينكه پدر به پسرها توضيح می دهد كه بنا به دلايل كاری بايد به مكان ديگری هم بروند و اين اشاره ای است برای ما اما هرگز مطمئن نيستيم كه پدر چه می كند و يا چرا اينكار را انجام می دهد.دقيقاً كار او چيست؟چرا پسرها را با خود می برد؟اعمال و اهداف او٬ پسرهايی را كه سعی می كنند معمای حضور و چيستی تازه واردِ زندگی شان را حل كنند٬گيج می كند. ساخت موقعيتی حتی دلسركننده تر٬ناشی از سردیِ فيزيكی و روانشناختی پس از تشكيل اتحاد شوروی است.اين فضای حزن انگيزی است اما محيط زيبا٬جايی كه هر چيزی می تواند اتفاق افتد٬رويايی است در راهی پريشان.مكانی كه در آن يك كابوس در زمان بيداری می تواند شكوفه زند پيش از اينكه كسی پتانسيل مخرب آنرا درك كند. اما تمام اينها فقط پس زمينه ی حركت دراماتيك اصلی "بازگشت" است و حركت دراماتيك اصلی در تقابل ميان اين پسرها و شخصی كه به باور آنها پدرشان است٬شكل می گيرد.اين مرد به ناظمی سخت گير با افكاری بسيار قطعی در مورد چگونگی رفتار آنها٬ تبديل می شود. پسرها هر كدام به شيوه ای متفاوت نسبت به اين شرايط واكنش نشان می دهند.پسر بزرگتر مشتاق ارتباطی است كه تنها می شود با والدين داشت يعنی می خواهد هر كاری را كه باعث می شود پدر دوستش بدارد انجام دهد.پسر كوچكتر اما داستان متفاوتی دارد.او نسبت به غيبت طولانی پدر بی تفاوت بوده و بدگمانی عميقی در چهره اش حك شده است.وی مقاومت را انتخاب می كند و اوقات تلخی و مبارزه را به تصديق نيازش به داشتن پدر٬ ترجيح می دهد. پدر و پسران "بازگشت"٬ هر يك سعی دارند نقش خود را ايفا كنند.پدر تلاش می كند نقش يك پدر دير رسيده را بازی كند.پدری كه تمامي درسهايی را كه می بايست در طول سالها به پسرانش می آموخته٬در طول چند روز در سر آنها می چپاند.برادرها با بازی نقش پسر درگيرند و تلاش می كنند پس از سالها پذيرش بی پدر بودن٬خودشان را با وضعيت جديد وفق دهند. بهر حال "بازگشت" از هر نظر حتی بعنوان تمثيلی مذهبی تأثيرگذار است.اين فيلم درام خانوادگی نيرومندی است.روسها از زمان تورگينف تا به امروز با موضوع اين فيلم درگير بوده اند و زوياگينسفِ كارگردان كه وقتی شش ساله بود پدرش از زندگی او ناپديد شد٬موفق شده است تجربه شخصی خود را به گونه ای مؤثر ارائه كند. پ.ن۱:متن فوق ترجمه ی خلاصه ای از نقد "كنت توران" منتقد "لوس آنجلس تايمز" است(البته اين نقد در سال ۲۰۰۴ نوشته شده است).متن اصلی را می توانيد در اينجا بخوانيد.ضمناً اين منتقد به فيلم امتياز ۱۰۰از صد داده است. پ.ن:دلیل اینکه از بین صدها نقد نوشته شده بر این فیلم این یکی را برای ترجمه انتخاب کرده ام موافقتم با نظرات مطرح شده در این نقد است.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 23:29 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
چند نكته از فيلم كمدی-ترسناك سيگنال قابل برداشت است: 1- در شهری به نام "ترمينوس"(پايانه) زندگی نكنيد.عاقبت خوشی ندارد. 2- چنانچه كابل تلوزيون شما قطع شده٬به تصاوير هيپنوتيزم كننده تلوزيون خيره نشويد و فقط آن را خاموش كنيد. 3-هنگاميكه در راهرو آپارتمانتان قدم می زنيد چنانچه مملو از جنازه هايی است كه به تازگی كشته شده اند و به ويژه در صورتيكه يك مرد ديوانه با قيچی باغبانی نيز حضور دارد٬هدفون در گوشتان نگذاشته و به موسيقی گوش ندهيد. 4-گاهی اوقات پوشيدن يك كلاه حلبی٬ضرری ندارد. مورد اول كه مشخص است.مورد دوم را می بايست پيش از اين بر اساس تجربه زندگی و همچنين تجربيات بدست آمده از فيلمهايی مثل videodrome و فيلم ترسناك ژاپنی the ring فهميده باشيد. مورد سوم را هم می بايست با توجه به تمام فيلمهای اسلشر و زامبی كه تا كنون ساخته شده و علاوه بر آن با رجوع به عقل سليم٬بدانيد.و مورد چهارم ٬خب٬فقط يك نكته محرمانه به عنوان جايزه است كه يك روزی به كار خواهد آمد. اين فيلم سه اپيزودی را ديويد برونكر٬جاكوب جنری و دن بوش٬نوشته و كارگردانی كرده اند.فيلم سيگنال از تجربه ای بنام “Exquisite corpse” اقتباس شده است. اين داستان در ميان فيلمسازان دست به دست شده و هر يك از جهات جديدی بدان پرداخته اند.نتيجه ی كار فيلمی است كه زمينه مشترك ميان ترس درونی و كمدی ساده را جستجو می كند و تا حد زيادی بدان دست می يابد... در بخش ترسناك٬سيگنال ظاهر يك فيلم كم بودجه دهه هفتادی را دارد:پر زرق و برق٬تكه تكه٬خام.در بخش خنده دار٬اين فيلم خصوصياتی ارائه می دهد كه آشكارا قراردادها و كليشه هاي نامعقول ژانر را تصديق می كند-- تصميم گيريهاي ابلهانه٬شخصيتها و موقعيتهاي پيش پا افتاده٬جاگيري بد دوربين—كه ما را ناچار می كند اين فيلم ترسناك كم مايه را هو كنيم. داستان فيلم در مورد زنی است كه به شوهرش كه به طرزی بيمارگونه حسود است٬خيانت می كند.همچنين در این بین تلوزيونها و تلفنها كاملاً از كار افتاده اند و تعداد زيادی از مردم به آدمكش تبديل شده اند [م:تصاوير هيپنوتيزم كننده ای كه از تلوزيونها پخش مي شود دليل اين هرج و مرج است ] البته اين يك استعاره است٬يك تفسير گستاخانه از نقش تلوزيون در گسترش تروريسم و ترس از تروريسم؛ترويج دروغها و تبليغاتی كه احساسات خشم و پارانويا را در مردم برافروخته مي كند٬تصاوير زننده را در ذهن مردم می كارد و آنها را نسبت به هر چيز ديگری كور می كند٬آنها را متقاعد می كند كه ديگران مانع رسيدنشان به شادی می شوند؛آنها را ترغيب می كند كه نه تنها دست به قتل بزنند بلكه احساس كنند كه اينكار صحيح و تنها انتخاب ممكن است... اين بُعد زياد خنده دار نيست اما ترسناك است.
پ.ن1:آنچه در بالا خوانديد خلاصه ای از نقد راجر ايبرت منتقد معروف آمريكايی بر فيلم سيگنال(ايتاليا ٢٠٠٨) بود.اگر مايليد متن كامل اين نقد را بخوانيد و يا ترجمه دست و پا شكسته من به مذاقتان خوش نيامده٬اصل مطلب را در اینجا بخوانيد. پ.ن2:اگرچه نقد ايبرت به نكات جالبی اشاره دارد اما به نظر من در بيان نكات منفی اين فيلم زياده روی كرده است .بنابراين پيشنهاد می كنم خودتان اين فيلم را ببينيد و از نكات مثبت آن كه در اين نقد اشاره ای به آنها نشده است٬لذت ببريد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:53 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
از کنارم رد میشی،درست از بیخ گوشم "ببخشید می آیید با هم بمیریم؟!" صدای من بود یا تو؟کدام صدا؟همین که شنیده نشد.من مرده ام یا تو؟من که زنده ام،ببین وقتی به شیشه عینکم ها می کنم بخار می کند:هااااا...پس چرا بخار نکرد؟بخاطر گرمای هواست!مگر تو دانشجوی فیزیک نیستی؟چرا هستم اما هنوز هم نفهمیدم چطور یک ذره کوانتومی از دیوار رد می شود!راستی کجا رفتی؟از دیوار رد شدی؟مرده بودی یا کوانتومی بودی؟به هر حال من که نمی شناختمت...پس چرا می خواستم با هم بمیریم؟من می خواستم یا تو؟!تا ته راهرو می روم آنجا یک سایه ایستاده،می پرسم:دنبال فلانی می گردم کجاست؟ همین الان آمد دنبال شما. دختر می پرسد: تا حالا عاشق شدی؟ نه...اما چند سال پیش دوست داشتم با یک نفر... با یک نفر... "بخوابی؟!" نه... خواب نه...بیدار بودم دوست داشتم با هم بمیریم.دکتر پرسید:کجات درد می کند؟گفتم دلم.لای کتاب را که باز کردم تو هم دلت درد می کرد.دکتر دستش را گذاشت روی شکمم گفتم:اینجا که دلم نیست! گفتی:خیلی دنبالتان گشتم کجا بودید؟آنطرف راهرو. سایه گفت:اگر تند بری بهش می رسی.دختر می پرسد:بهش رسیدی؟نه ...مرده بود!از ته راهرو برمی گردم تو هم بر می گردی می خواهی دوباره از بیخ گوشم رد شی می پرسم:شما فلانی نیستید؟ می پرسی:خیلی دنبالتان گشتم کجا بودید؟صدایی که شنیده نمی شود می پرسد:"می آیی با هم بمیریم؟"من و تو می شنویم.صدای من بود یا تو؟دکتر می گوید:برات نوار قلب می نویسم،به تو نگاه می کنم که لای روزنامه مرده ای می گویم:دیگر لازم نیست،آخه کسی که قلبش ایستاده نوار قلب نمی خواهد.مامان می پرسد:کوانتوم پاس شدی؟آره اما چه فایده وقتی نمی دانم ذره ها چطور از دیوار رد می شوند؟استاد می پرسد؟"معادله ی موج ذره ای که از دیوار رد شده چیست؟"چه اهمیتی دارد وقتی قرار است چند سال بعد بمیرد؟!برو از کلاس بیرون. دکتر می گوید از بی خوابی است داروی خواب آور می نویسم براش. اگر خوب نشد چی؟ باید ببریدش پیش روانشناس.مامان گفت فلسفه بی فلسفه،یک رشته دیگر انتخاب کن،نمی خوام مثل فلانی دیوانه بشی و هر روز مطب روانشناس باشی.منظورش از فلانی تو نبودی آخه آن روزها من هنوز لای کتاب را باز نکرده بودم که ببینم تو داری از درد به خودت می پیچی.مامان گفت این کتابها را بریز دور،یک کمی فکر زندگی ات باش.تو گفتی:این نقد داستان مرا شما نوشته اید؟صدایت قهوه بود!چرا نمی خوابی؟دکتر که گفت اگر بخوابی همه چیز درست می شود،نکند از قهوه باشد؟نباید پیش روانشناس بروم وگرنه این همه فیزیک که خواندم هدر می رود تازه آخرش هم که نفهمیدم چطور از دیوار رد شدی.نه ... نمرده بودی،آدم که دوبار نمی میرد.روانشناس می پرسد:چطور خودش را کشت؟پس این همه کوانتوم که خواندم به هدر رفت؟روزنامه تیتر زده بود:خودکشی یک نویسنده. بابا می گوید:آدمی که ضعیف باشد خودکشی می کند.آدمی که ضعیف باشد می تواند چند سال لای کتابها درد بکشد اما ناله نکند؟استاد گفت:کتاب غیر درسی می خوانی آنهم سر کلاس کوانتوم؟!برو از کلاس بیرون.تو از لای کتاب داد زدی می آیی با هم بمیریم؟شاید هم من سرم را کردم توی کتاب و این جمله را در گوش تو زمزمه کردم.راستی بابا تا حالا لای کتاب درد کشیدی؟روانشناس می گوید ببریدش آسایشگاه.مامان گریه می کند اما من که فلسفه نخوانده ام!اصلاً تا حالا پرسیده ام من کی ام؟اینجا چکار می کنم؟باید کجا برم؟سایه گفت باید برگردی.چرا خدا چیزی نمی گوید؟استاد گفت:فرض می کنیم موج میرا نباشد...اگر نمیرد پس چه کند؟برو از کلاس بیرون. روانشناس می گوید:فرض کن زنده بود آنوقت چه می کردی؟من کاری نمی کردم،تو دوباره رگ دستت را می بریدی.استاد می گوید:فیزیک یعنی زندگی. می گویم زندگی یعنی زنده بودن؟برو از کلاس بیرون. نمی توانم آخر قرصها دارد اثر می کند.کدام قرص؟ببخشید آقا یک جعبه قرص می خواهم.چه قرصی؟پرستار می پرسد:چه قرصی خورده؟می گویم قرص خواب آور،دکتر گفت از بی خوابی است.روانشناس می گوید:زندگی قشنگه. می گویم من هم شعر دوست دارم اما فعلاً باید بخوابم.کسی از لای کتابها داد می زند:می آیی با هم بمیریم؟صدای من بود یا تو؟کدام صدا؟همین که شنیده نشد.پرستار می گوید:شستشوی معده...می گویم:هیس بگذارید بخوابم،دکتر گفت با خواب همه چیز درست می شود...راستی آقای دکتر تو مطمئنی!؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 17:27 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 17:17 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
بازارچه ی خیریه "در آغوش مهر" زمان:۱۸ الی ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت بازدید:۹صبح تا ۶ عصر مکان:دانشگاه شهید چمران -معاونت امور فرهنگی و دانشجویی-نگارخانه مهر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 22:4 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:4 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
روی صندلی ام می نشینم. صندلی کنارم را مردی که اصلا شبیه تو نیست پر می کند. رویم را برمیگردانم به سمت راهرو تنگ هواپیما که پر است از رفت و آمد مهمانداران.آیا از کنار تو رفتنم اشتباه است؟چشمم را برای مدتی که نمی فهمم چقدر است می بندم. "شما حالتون خوبه؟"چشمم را باز می کنم. یکی از همان مهمانداران است. "خوبم" چهره ام چیز دیگری می گوید؟ ادامه می دهد: "چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه به محض بلند شدن هواپیما سیستم خنک کننده فعال میشه یه لیوان آب خنک می خواین؟" می خواهم اما نمی گویم تا دیگر در مقابلم نباشد این آدم آهنی که تنظیمش کرده اند روی حالت خیلی مهربان!سرم را برمی گردانم طرف همان مردی که شبیه تو نیست. دارد با یک روزنامه خودش را باد می زند. هوا گرم است؟دستم را روی پیشانی ام می کشم پوشیده از قطرات درشت عرق است. کم کم صدای اعتراض مسافران بلند می شود اما من نمی شنوم گوشم پر است از صدای خنده های شب قبل تو؛گفتی به فردا فکر نکنیم که امشب زهرمارمان نشود.مردی که شبیه تو نیست از مهماندار یک لیوان آب می خواهد. آیا شب قبل زنی که شبیه من نبوده به او گفته به فردا فکر نکنیم که امشب زهرمارمان نشود؟مهماندار لیوان آب را می آورد، از همان لبخندهای تصنعی تحویل می دهد و می رود. آیا تو بعد از خداحافظی با من بلافاصله فرودگاه را ترک کرده ای؟ از پنجره ی هواپیما ساختمان فرودگاه پیدا است با آن شیشه های بزرگش که انسان را به تردید می اندازد پنجره بنامدشان.آیا در این لحظه که من به دنبال کلمه ای برای نامیدنشان هستم تو در پشت یکی از آنها به رفتنم فکر می کنی؟هواپیما شروع به حرکت می کند.حتماً صدای اعتراض مسافران قطع می شود اما برای من فرقی نمی کند؛صدای خنده ها ی تو قطع نمی شود تو به هر بهانه ای می خندی.راستی آن لبخند موقع خداحافظی ات تا کی روی لبت مانده؟هواپیما می خواهد بلند شود سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و با چشم بسته خدا خدا می کنم که زودتر بلند شود؛ می ترسم دلم هوای خنده هایت کند و پشیمان شوم از رفتن .سیستم خنک کننده که روشن می شود خیالم راحت است که دیگر نمی توانم پشیمان شوم.حالا من این بالا هستم و تو و خنده هایت آن پایین.تمام شد. ام پی تری پلیرم را روشن می کنم مهم نیست چه آهنگی گوش می کنم مهم این است که باید به نشنیدن صدای خنده هایت عادت کنم تصادفی آهنگی انتخاب می کنم: تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم من هیچ کس و غیر تو دوست ندارم تا دنیا دنیاست دل من فداته اون دلی که عاشق خنده هاته دلم نمی خواهد وقتی کنار مردی نشسته ام که شبیه تو نیست گریه کنم اما ...اما دست خودم نیست،گریه ام می گیرد.
پ.ن: گوش کن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 22:9 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:11 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 16:29 توسط سحر حکمت
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ضرب المثلی هست که میگه سلمونی ها وقتی بیکار میشن سر همدیگه رو اصلاح می کنن!این ضرب المثل در مورد عکاسها هم صادقه به این معنی که وقتی قرار باشه چند تا عکاس از صبح تا عصر توی یه نمایشگاه عکس بشینن و از قضا بیکار هم باشن(آخه توی نمایشگاه عکس چه کاری هست که انجام بدن؟!) در این صورت سرگرمی دیگه ای جز عکس گرفتن از همدیگه ندارن.بر همین اساس الان که فایلهای موبایلم رو نگاه می کنم می بینم عکسهای زیادی از روزهای مختلف نمایشگاه عکس رنگهای کودکی دارم که اگرچه کیفیت تصویری شون پایینه اما دیدنشون خالی از لطف نیست(برای من دیدن این عکسها حکم ورق زدن دفتر خاطرات رو داره و برای شما لابد حکم پشت صحنه!نمایشگاه) اول از همه دو تا عکس از روز ۵شنبه که روز آماده سازی نگارخانه و قاب گرفتن عکسها بود روز ۵شنبه،بنیامین همیشه مشغول کار بود مگر موقع عکس یادگاری گرفتن:
نقطه ی مقابل بنیامین،نوال بود که هیچ وقت کار نمی کرد مگر موقع عکس یادگاری گرفتن!:(البته این جمله فقط یه شوخیه چون فکر نمی کنم کسی منکر نقش کلیدی نوال و زحماتش در برپایی این نمایشگاه باشه)
این نمایشگاه فرصت مناسبی بود برای ظهور عکاسان جدید که به طرز باورنکردنی در این هنر کوشا بودن!در عکس زیر دبیر کانون فیلم و عکس دانشگاه(سیامک مومنی) رو می بینین که با از خودگذشتگی اولین قدمهای خودش رو در راه هنر عکاسی برمیداره(این توضیح رو هم بدم که شکار این لحظه کار نوال بوده): همونطور که اغلب نمایشگاه ها دفتر یادبودی دارن که بازدیدکننده ها کامنت خودشون رو توی اون می نویسن،ما هم یه همچین دفتری داشتیم که قرار بود روز آخر نمایشگاه عکاسها هم کامنت خودشون رو توی دفتر بنویسن.عکس زیر راضیه رو در حال نوشتن کامنت نشون میده و اگه خوب دقت کنین نکته ی جالبی توی عکس می بینین!
(نکته رو گرفتین یا نه؟) در روزهای نمایشگاه مهمونهای زیادی داشتیم که از راه دور و نزدیک لطف کردن و به دیدنمون اومدن.یکی از این مهمونها که با بودنش دو روز از روزهای نمایشگاه رو به بهترین روزهای نمایشگاه تبدیل کرد،آقا محسن بود که اولا" مثل یه دوست کمکمون کرد ثانیا" مثل یه منتقد نقدمون کرد و ثالثا" با سخاوتش نسبت به بخش خیریه نمایشگاه آبروی جامعه ی مهندسین کشور رو خرید!(البته من هنوز هم معتقدم اگه آقا محسن در ابتدای جلسه ی نقد از آقای رمضانپور نمی خواست که عکسها رو بی رحمانه نقد کنه،ایشون هم یکی از عکسهای من رو "لوووس" نمی نامید![چشمک])
دو عکس زیر هم مربوط به مراسم پول شماریه!که با توجه به شواهد از بخشهای مورد علاقه ی بچه ها بود: علی آقا هم که توی عکس بالا سمت چپ کادر دیده میشه از مهمونهای خوبی بود که چند روز در کنارمون بود.
در مورد عکس آخر این توضیح رو بدم که دو عدد بلیط اتوبوسی هم که در عکس دیده میشه از کمکهای مردمیه!
حالا به عنوان حسن ختام و همچنین برای ارضای حس خودخواهی!می تونین مجموعه عکسم رو که روی زمین نگارخانه اجرا کرده بودم ببینین: پی نوشت:حرفی نمونده جز تشکر از سارا ،مرسا ،سودابه و انوشه عزیز واسه همه ی کمکهاشون و همچنین تشکر ویژه از آقای مسعود رضایی،عکاسی که مرام و رفتارش مثل عکسهاش زیبا و دلنشینه و در شرایطی که خیلی ها زیاد حرف زدن و زیاد قول دادن اما موقع عمل پشت ما رو خالی کردن ایشون پشتیبان ما بودن.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 21:18 توسط سحر حکمت
|
|
||